تیامتیام، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

تیام نابغه ی کوچک آسمانی

وحشتناکترین اشتباهات یک مادر

1391/9/16 17:51
نویسنده : مامان نازی
277 بازدید
اشتراک گذاری

یه شب خیلی بی قراری کردی و تاصبح نخوابیدی ساعت 7یا8صبح بود که خوابت برد منم پیش خودم گفتم:کمی استراحت کنم. ساعت رو روی 11گذاشتم و خوابیدم ساعت 11که صدای زنگ ساعت بلند شد بلند شدم که ویتامین بهت بدم که از خستگی و خواب آلودگی زیادقطره استامینوفن رو برداشتم و چون فکر میکردم که قطره ویتامینه 19قطره بهت دادم اومدم بخوابم که چشمتون روز بد نبینه چشمم به اسم روی قطره افتاد انگار دنیا روسرم خراب شد زنگ زدم و با گریه موضوع رو برای بابایی تعریف کردم و همینطور گریه میکردم و لباس می پوشیدم واز خدا کمک میخواستم وتودلم هزارتابدوبیراه به خودم میگفتم.بابایی بنده خدا که حالش از من بدتر بود با یه سرعت سرسام آور یک ربعه خودشو رسوند سر کوچه.از اقبال بد با فاصله ی 2تا خونه ازمنزل ما برای کمک به یه بیمار ماشین آمبولانس وایساده بود و بابایی دیگه داشت پس می افتاد چون فکر کرده بود آمبولانس رو من خبر کردم. خودشم شاید نفهمید چطوری رسید جلوی در خونه و چنان ترمز وحشتناکی کرد که قلبم ریخت.سریع سوار ماشین شدیم ودر حالی که هر دوتا مون داشتیم از حال میرفتیم رسیدیم بیمارستان خدایا خیلی لحظه های بدی بود امیدوارم برای هیچ کس اتفاق نیفته.تو بیمارستان دیگه رو پا بند نبودیم وقتی به پزشک اورژانس مراجعه کردیم معاینت کرد و گفت:که نگران نباشیم و فقط ممکنه بعدها آسیب به کبد بزنه و همین حرف خودش جای سکته داشت که این اتفاق نیفتاد خداروشکر ودخملکم الان که 3سال داره سالمه ودکتر ازمن خواست که مدام بهت شیر بدم تا استامینوفن از تنت خارج شه و دکتر که بعد از معاینه تازه متوجه حالمون شده بود گفت:نگران نباشید فقط یه کم نسبت به روزای قبل بیشتر میخوابه و بهمون گفت:شما 2نفر انقدر جوونید که بیشتر بهتون میاد با هم دوست باشین تا مامان و بابا باشین ازدکتر خداحافظی کردیم رفتیم خونه.هیچوقت یادم نمی ره تاغروب تو خواب بودی و من هم شیر میدوشیدم تو قاشق و می ریختم تو دهنت.غروب که شد از خواب بلند شدی خدارو صد هزار مرتبه شکر کردم و به خاطر این موضوع هیچ وقت خودمو نمی بخشم.......

دومین کابوس

این کابوس هم شب اتفاق افتاد ازخواب بیدار شده بودی و من هم از تو تخت بلندت کردم که بهت شیر بدم کمی که شیر خوردی کنارم یعنی لبه ی تخت خوابوندمت که به شیرخوردنت ادامه بدی چون دیگه نمیتونستم نشسته شیر بدم تو شیر خوردی ومن هم خوابم برد و در یک لحظه صدای گریه بلندی منو ازخواب بیدار کرد خدایا منو ببخش تو از روی تخت افتاده بودی و همش به خاطر سهل انگاری من بود و چون خدا همیشه مراقب بنده هاشه ازتو مراقبت کرد و خدارو شکر تو آسیبی ندیدی بعد از این کابوسها اتفاقای دیگه ای هم افتاد که مربوط به دوران نشستن وراه رفتنت بود اما بازهم لطف خدا همه جا شامل حالمان بودو اگه من در نگهداری از هدیه اش کاستیهایی داشتم او برایم جبران کرد سپاس.......

میدونم که بعدازخوندش شاید من به عنوان یه مادر سهل انگار تو ذهنتون نقش ببندم.......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)