برگی از دفتر خاطرات تیام
باز هم میخوام ازخاطرات عسلکم بنویسم بازهم اززمانی که هنوز به یک سال نرسیده بودی.هرروز من وپدرت شاهد رشد وشکوفاییت بودیم ولذت میبردیم.نمیتونستم خوابت رو تنظیم کنم و از این موضوع ناراحت بودم مدام به من امیدواری می دادند که این موضوع برطرف میشه یه مقاله ای خوندم برای تنظیم خواب نوزادکه نوشته شده بود باید برای او موسیقی گذاشت و اورا قبل از خواب به حمام بردوبازی و ماساژهم موردهای کمک کننده به این امرهستند. موسیقی خیلی کم اثر گذاشت اماهرروز که نمیشد حمام ببرمت اما روزهایی که حمام میرفتی خیلی خسته میشدی و میخوابیدی.بازی و ماساژهم جزء برنامه های روزانه ی تو بود عزیزم.کم کم غذاهای کمکی هم به برنامه ی غذاییت اضافه شد به سرلاک اوایل خیلی علاقه داشتی اما دکترت ازم خواست اگر تمایل هم نشان دادی ولی همان مقدارمعین شده را بخوری اما وقتی سوپ و فرنی هم به برنامت اضافه شد علاقت به سرلاک کمتر شد. من هرروز طبق برنامه برات غذا آماده میکردم و میکس میکردم.هرماه چیزای جدیدی به برنامه غذاییت اضافه میشد عزیزم ولی زیادغذا نمی خوردی و بیشترین تمایلت به شیر بود.یه روزای مشخصی هم باید واکسن میزدی که با هم میرفتیم و بابایی شمارو میبرد داخل و من بیرون می موندم چون اصلا نمیتونستم تحمل کنم ووقتی بیرون می اومدین بابایی میگفت:فقط یه گریه ی خیلی کوتاه اولش میکردی آفرین دختر شجاع و صبورم.هنوز قدرت نشستن رو نداشتی و خیلی می افتادی و هممیشه دورت پرازبالش بود که موقع افتادن به زمین برخورد نکنی خیلی دیر تو نشستن مستقل شدی خیلی دیر دندان درآوردی و خیلی دیرنسبت به بچه های دیگه راه افتادی اما خیلی زود به حرف افتادی و هرجا که میرفتیم همه ازمن بابت این زود حرف افتادنت سوال میکردن خودم که فکر میکنم اولش لطف خدا بود و بعد اینکه من و بابایی تو خونه باتوخیلی حرف میزدیم واینکه موقع حرف زدن با توعزیزم کلمه هارو به صورت صحیحش ادا میکردیم نه به صورت کودکانه.هیچ وقت اولین حروفی که ادا کردی یادم نمیره(اد-آددد-بب-دد و...)واینکه چقدرشیرین بودولی اولین کلمه ای که به طور کامل ادا کردی بابا بود و بابایی از شنیدنش غرق لذت میشد.نازگلکم این خاطرات شیرین ترین خاطرات زندگی من و بابایی هست وبابه خاطرآوردنش سرتاپا غرق شورو لذت میشیم.مخصوصا خاطرات مربوط به دوره ای که میخواستی راه بری از همون اول هم خیلی مستقل عمل میکردی و از اینکه کمکت میکردم راضی نبودی در مورد دندونات هم که الهی قربونت برم خیلی صبور بودی و زیاد بی قراری نمیکردی.عزیز دلم نمیدونم تو این مدت آیا برات مادر خوبی بودم یا نه اما همیشه تلاش میکنم برات مادر بیستی باشم.پرنسسم دوست داشتنم رو درمورد تو نمیدونم چه جوری توصیف کنم که حس کنی وهیچ کلمه و مثالی فکر نکنم بتونم براش پیدا کنم.....


برگی از دفتر خاطرات تیام
