تیام در اولین ماههای بهاری زندگی اش
بعد از ١٠روز مراقبتهای مامان جون ازمن وشما گل دخترم وقت برگشت به خونه بود بابایی اومده بود دنبالمون اما مامان جون میگفت:تاآخر ماه پیشش بمونیم ولی من دلم هوای خونمون رو کرده بود و هرچی مامان جون اصرار کرد فایده نداشت.بابایی خونه رو تمیز کرده بود و همه چی رو آماده کرده بود.حالا اومده بودیم خونه چقدر فضامون با وجود تو عوض شده بود و دیگه من و بابایی تنها نبودیم بعداز گذشت یک روز مسئولیت های من که حالا دوبرابر شده بود شروع شد و واقعا اعتراف می کنم که خیلی سخت بود تا جایی که برام امکان داشت از کسی کمک نگرفتم و اکثر کارامو خودم انجام میدادم ونمی دونم تا چه حد موفق بودم مامان جون هم هرروز زنگ میزد و منو راهنمایی میکرد و همیشه هم نگرانمون بود آخه مامان جون خیلی عاطفی و احساسی برخورد میکنه.صبح تاشب با هم بودیم و یه روزایی هم مهمانی میرفتیم ومامان جون هم مدام دعوامون میکرد ومیگفت:که چله داریم بیرون نباید بریم وتنها هم نباید باشیم ازاون اعتقادات قدیمی.خدارو شکر تو اصلا زردی نداشتی و من خیلی خوشحال بودم اما بی قراری شدیدی داشتی که دکترت گفت:کولیته و اصلا جای نگرانی نیست اما تو خیلی بی قراری میکردی و بعد از یک سونوگرافی دکترت متوجه شدیم که ریفلاکس داری و با دادن دارو کمی اوضاع بهتر شد.مامانی صبح تا شب تو خونه مشغول کارها ورسیدگی به شما بود و شب هم که وقت استراحتم بود گل مامان تا صبح بیدار می موندخیلی سخت بود.اطرافیان مدام بهم امیدواری میدادند که اوضاع بهتر میشه اماروال بی خوابیهات تا ٦ ماه ادامه داشت و یه نگرانی که داشتم در مورد نافت بود که وقتی بندناف جدا شد نافت خیلی بیرون بود اما بازم دکترت گفت:که جای نگرانی نیست و کم کم خوب میشه مامانی ومامان جون مدام روی نافت سکه می بستن .خیلی مراقب رژیم غذاییم بودم که مبادا غذایی که می خورم گلکم رو اذیت کنه اما بازهم تو به خاطر ریفلاکس بی قرار بودی.یه موقع هایی انقدر بی رمق میشدم که حتی نمیتونستم تکون بخورم اما باز وجودت به تن بی رمقم گرما می بخشید.یه شبهایی هم بابایی شمارو نگه می داشت ومن استراحت میکردم واقعا ازش ممنونم هر موقع که تواناییشو داشت بهم کمک کرد.در معاینه های ماهیانت دکترت ازت خیلی راضی بود تو بهترین هدیه خداوند به من و بابایی هستی.راستی اینو یادم رفت بگم که مامان جون و مامانی و خاله ها وعمه ها مدام برای دیدنت به خونه ی ما می اومدن یا مارو دعوت میکردن.عزیزم با تمام وجودم دوست دارم................
عکسی از یک ماهگی ناز گلک

اینم یه عکس از 2ماهگی دخملکم

الهی قربون صورت گردت برم تو خود ماهی......
راستی 2ماهه بودی که با دوست بابا به مسافرت رفتیم که اونا یه دخمل خوشگل به اسم تینا دارن که از تو بزرگتره. تو توی ماشین همش شیر می خوردی و می خوابیدی واون شب بازم تا صبح بیدار موندی و من هم از خستگی داشتم دیگه ....اینم یه عکس از سفر به شمال که خیلی خوش گذشت...

اینم یه عکس از تینا ازمامانش عذرخواهی میکنم چون هیچ عکس دیگه ای از دخمل قشنگش تو فایلم نداشتم

اینم یه عکس از فرشته کوچولوم در 3ماهگی که نمیدونم از چی سوپرایز شده بود

راستی اینو یادم رفت بگم پرنسسم وزنش موقع تولد850/3 بود


تیام در اولین ماههای بهاری زندگی اش
